تبليغاتX
نابه هنگام

... بار اول توی کافه ای تو مون پارناس قرار گذاشت. پولدار به نظر می آمد. لباس چیتان فیتانی پوشیده بود و یک مشت زلم زیمبو به خودش آویزان کرده بود.پنجاه شصت ساله می زد. ولی هنوز سرحال بود. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 15:25 | لینک  | 

در پشت سرم غژغژ کنان بسته شد. از راهرو تاریک ساختمان رد شدم. درست در آستانه پلکان پبر زن را دیدم. چند بار همدیگر را دیده بودیم. سلام و شب به خیری به هم گفتیم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 15:23 | لینک  | 

تازه از خواب بلند شده بودم که صفورا زنگ زد.دیر جواب دادم. تلفن رفت روی پیغام گیر.«الو... رامین خونه نیستی؟ الو...» گوشی را برداشتم.«چطوری رامین؟ چرا جواب نمی دی؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 15:22 | لینک  | 

روزی در دهکده قدیمی اجدادی ام هنگامی که از درختی بالا رفته بودم و از آنجا به سه دختری نگاه می کردم که با بادبادک هایشان سبک و بی اختیار، در پهنای دشت می دویدند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 15:19 | لینک  | 

همچون جنونی سرد از رگ هایش می گذشت
چون ابری خیس و سبک
در رویاهایش فلزات غوطه می خوردند
چهارصد کیلو مس مذاب در سرش می گداخت
قلبش  از نقره هایی انباشته بود، که با هر تبش خورد می شدند و می درخشیدند
از دست ها و پاها و ران هایش طلای سفید می ریخت

با چند شئ خالی قصر می ساخت
و تاجی از باد برای خود می ساخت

روزی که خانه توفانی شد
و سیلی منجمد ما را پوشاند، او گم شد.


همیشه می گفت روزی گم خواهد شد.
همیشه می گفت و ما نشنیده می گرفتیم.

ژوئیه  ۲۰۱۱

نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 23:43 | لینک  | 

هیس
شب است
چیزی از صحرا می گذرد
تنها صدای باد هست و زنگوله‌ها
باقی وهم است

من صحرا را ندیده‌ام
اما صحرا را می شنوم
این قدر هست که کسی از صحرا می‌گذرد
تنها صدای باد هست و زنگوله‌ها

هیسسس
گوش کن!

آوریل ۲۰۱۱


نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 0:41 | لینک  | 


ای زرتشت !
اَرِدویسورَ اَناهیتا از سوی آفریدگار مزدا برمی خیزد. بازوان زیبا و سپیدش - که به زیورهای با شکوه و دیدنی آراسته است - به ستبری ِ کتف ِ اسبی است.آن نازنین ِ بسیار نیرومند روان می شود در نهاد خویش چنین می اندیشد....
اوستا، آبان یشت   
                                                     

خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
خوشا به حال آب‌ها که خدایی دارند.
فرمان‌‌روای دریاها و رود‌ها
بانوی آب‌های آسمان و زمین
آن‌ که در ابر بر ابرها فرمان می‌راند.
آن که در رود بر رود‌ها فرمان می‌راند.

                                              چگونه تو را بستاییم؟

معبدی برای اقیانوس
معبدی برای دریا
معبدی برای رود
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آب‌های آسمان و زمین

                                            چگونه تو را بستاییم؟

نیایشی برای باران
نیایشی برای ابر
نیایشی برای مِه
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آب‌های آسمان و زمین

                                          چگونه تو را بستاییم؟

فرشته‌ای برای اقیانوس
فرشته ای برای دریا
فرشته ای برای رود
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آب‌های آسمان و زمین

                                   چگونه تو را بستاییم؟

نمازی برای برف
نمازی برای تگرگ
نمازی برای یخ
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آب‌های آسمان و زمین

                                 چگونه تو را بستاییم؟

اندوهی برای ما
عسرتی برای ما
افسوسی برای آناهیتا

                                چگونه تو را به خاک بسپاریم؟

 

نوامبر۲۰۱۰

توضیح: آناهیتا در ایران باستان ایزد‌بانوی آب‌ها بوده است. قدمت آن ظاهرا به دوران پیش از زرتشت بازمی‌گردد. اما در اوستا در بخش آبان یشت اهورامزدا از آناهیتا به نیکی یاد می‌کند و به زرتشت می‌گوید که او را بپرستد.

نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 0:45 | لینک  | 



دختران شالیزار!

چشم از آسمان بردارید

ابر های محزون گذشتند
با باران هایی در گلو

اکتبر 2010

نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 1:8 | لینک  | 

همراه با آواز «پریسا»

روز ها بی پرنده می گذرد.
بدون آسمان. بدون ابر
تنها سه تاری قهوه ای چیزی را زمزمه می کند.

دیروز زنی که در آبی آواز می خواند، گفت:
ما به پایان آواز رسیده ایم. به پایان آبی.

روز ها بی پرنده می گذرد.
بدون زمین. بدون کوه. بدون هوا

سنتورزنی را دیدم که کوک سازش را به طرف پاییز می چرخاند،
 تا شاید در صدای سازش خش خشی به گوش رسد.
اما همه می دانستیم که دیگر صدایی تازه ممکن نیست.
ما به پایان صدا رسیده ایم. به پایان خش خش پاییز

روز ها بی پرنده می گذرد.
بدون کلمه. بدون جمله. بدون مفهوم.
تنها سه تاری قهوه ای
چیز هایی می نویسد که نا خواناست.


اوت 2010



نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 0:25 | لینک  | 


بر روی چلچراغ بزرگ پشه ها غوغا می کنند.

اگر چه دیگر مساله این نیست، اما تنها مساله این است.

گلابی دهانه نور است.
صورتت پشت لاله ها چند رنگ می شود. این تنها حقیقت این جاست.

چیزی تاریک نیست. تاریکی شعری است که اشیاء نوشته اند.

 تنها خِرد آب  برگ بان باغ است.
باد یکسر از ویرانی می گوید.

دریا وهم است. جویبار ها برای ما کافی ست.صخره ها بخار شده اند،زیر شلاق های خورشید. بوی نمک گیجم می کند.

از درون تاریکی جهان را می بینی. نور از بیرون است یا از درون؟

از دهانه گلابی شهد می ریزد.
از ترمه دان نقره ای هوای اعصار بیرون می زند.
بوی کاج ها...

اوت، 2010

نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 3:3 | لینک  |