تبليغاتX
نا به هنگام

نا به هنگام

شعر

 


در اندیشه شاعر پرنده ای هست که می خواهد بیاوازد. پرنده ای که در چیزها نهفته است.

بی آن که امیدی باشد آدم ها را خیابان می بینیم.صبور و ساکت به نظر می آیند. زیبایی آنان در تحمل شگرفشان نهفته است.

کاروانی خسته در بیابان به کوهی سرخ برمی خورد.کاروان می ایستد. کوزه از دست نقاش می افتد.کاروان و کوه از هم جدا می شوند. رنگ ها به درون ذهن نقاش شره می کند.

آسمان و ابرهایش دیگر چه معنایی خواهند داشت وقتی ارابه های آتشین آن را نمی پیمایند؟ آسمان و ابرها وستاره های نزدیک


هستند اعصاری که به چیزی گمنام در خود می نگرند. اعصاری که چه دیر می گذرند و چه زود سپری می شوند.

آنچه به نظر می رسد با آن چه از دست می رود یکی ست.

پایان شعر چیست؟ شاعر چگونه فرمان سکوت می دهد و صدای کلمات را قطع می کند؟
و اگر آنها در غیاب شاعر ادامه یابند؟

نوامبر ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:32  توسط بابک مینا  | 



در چنارستان سرد
برگریزان فصلی دیگر ست
خاک
جوهری بیگانه با بودن
برگ ها چون آنِ بی بنیادی
                               وهم انگیز و بی رنگ
 در عدم می ریزند
 در چنارستان صدایی نیست
هیچ نوری نیست
ماهتابی جاودان افسرده آن جا حکم می راند
پیرمردی باغبان هر روز با جاروب خشکش برگ های مرده را در کوچه می ریزد
صبح تا شب برگ می روبد
از سحر تا شامگاهان مرگ می روبد
گاه در هنگام رُفتن گوش جان را می گذارد بر تن سرد درختان
یک صدا، بی انتها، بی وقفه، می گویند:

در چنارستان سرد


برگریزان

             فصلی

                       دیگر

                                 ست


در چنارستان سرد


برگریزان

           فصلی

                     دیگر

                                 ست

 

اکتبر  ۲۰۰۹
            

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:27  توسط بابک مینا  | 



 من در واژه ها سکونت می کنم. در عبارات.
اینجا دور است.
مرا به واژه های سرزمینت ببر، نزدیک تر
چیزی در واژه ها از دست من می گریزد.
آن چیز چیست؟
دهشت بار، رمز آلود، نام ناپذیر
همچون هاویه ای مبهم، دردورست شب، آن سوی طشت سرازیر ستارگان...
آن چیز چیست؟

***

واژه ها را دوباره برایم بخوان
این را چگونه تلفظ می کنند؟
واژه هایت را یک به یک در دهانم بگذار

همیشه چیزی در واژه ها از دست من می گریزد.
همیشه چیزی در تو از دست من می گریزد.
آن چیز چیست؟
همچون هاویه ای مبهم
دهشت بار
رمزآلود
نام ناپذیر

سپتامبر۲۰۰۹

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط بابک مینا  | 


 
موهای تو سیاه است
صورتت به جایی بیرون عکس خیره است
و چشمهایت اندوهگین
نگاه می کند
نگاه نمی کند
همه چیز خاکستری ست

موهای تو سیاه است
صورتت به جایی بیرون جهان خیره است
و چشمهایت اندوهگین
انتظار می کشد
انتظار نمی کشد
همه چیز خاکستری ست

موهای تو سیاه است
و چشمهایت اندوهگین
همه چیز خاکستری ست

 سپتامبر۲۰۰۹

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:55  توسط بابک مینا  | 


 
ما تخت هایی سرشاز از رایحه های لطیف خواهیم داشت
تخت هایی ژرف همچون قبور
و گل هایی شگفت انگیز بر طاقی ها
شکفته برای ما به زیر زیباترین آسمان ها

قلب های ما فرسوده از خواهش واپسین شورهایشان
دو مشعل گسترده خواهند بود
که در روح های ما،این آینه های دو قلو
انوار دوگانه شان را بازتاب خواهند داد

در شبی که از رنگ های صورتی و آبی رازآلود شده
ما آذرخشی بی همتا را رد وبدل خواهیم کرد
همچون زاریی طولانی،آکنده از وداع

وسپس فرشته ای در میان درهای گشوده
خواهد آمد ـ وفادار و شادی بخش ـ
که آینه های کدر و مشعل های مرده را جانی تازه ببخشد

شعر:شارل بودلر
ترجمه:ب ـ مینا

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:15  توسط بابک مینا  | 

 

با چشم هایی سرشار از اندوه و الکل
در گذریم
با ایمانی در کف و رویایی در دل
شاخه تهی دست انجیر بر فراز ماست
چون رود در خود می گرییم
و چون ضریح چشم به راهیم

خاطره ای
در میان ابرها و باران هایی غریب
همچون مشعلی نیم سوخته
آبروی زمین را نگاه داشته است
به سوی تو دست می سایم
و در آرزویی بلند
محو می شوم

اوت  ۲۰۰۹  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:35  توسط بابک مینا  | 


 خاطره ای که در رویایی استحاله می یابد
تا تباهی خویش را کتمان کند
بی گمان روزی حقیقتی ظفرمند بوده است

اکنون کاسه خالی چشم
دندان های ریخته
کلمات جویده
و دستی لمس و سرد
تصویر اوست

کابوس، آخرین پرتو حقیقتی ست که رو به زوال می رود


عشقی مضمحل و بیهوده
با واپسین تکانه ها ی شب
چون پرده ای تلخ
فرو می افتد

ژوئیه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:57  توسط بابک مینا  | 


 از پس صبح نارنجی
نقاطی پراکنده و آمیخته به ابر پدیدار شدند
کسانی روی زمین آفتاب می گرفتند
و به یکدیگر لیوان نور تعارف می کردند

ما آنان را می دیدیم
بر کاغذی شیشه ای

خنجرها درآمد
و خونی بی پایان جاری شد

هر چیزی
سرخ بود:

ما و کاغذ و نقطه ها

ژوئیه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:5  توسط بابک مینا  | 

 

ما نمی دانیم چه خواهد شد.اکنون نیز نمی دانیم چه رخ داده است.سکوتی شگفت درون زبان گسترش می یابد.(زبانی که از جراحات ما سرشار است)سکوت خود را می گستراند و کلمات ما را در ابهامی بی پایان و راز آلود فرو می برد.آیا پس از فاجعه این سکوت لحظه حقیقت را روایت خواهد کرد؟ آیا فراسوی ما افقی دیگر را بشارت می دهد؟ تن های برهنه خون آلود در سکوت فرو می روند (...به کدامین گناه کشته شده است؟ و آن گاه که نامه ها زهم بگشایند و آن گاه که آسمان ز جا کنده شود و آنگه که دوزخ افروزند...)سکوت از ما می گذرد و ما را می گوید.این سکوت در کدامین سرزمین تابنده خواهد ایستاد؟ و از کدامین عرش آیات رستگاری را سرانجام تلاوت خواهد کرد؟(و آنگاه که بهشت فراپیش آرند. هر نفس بداند چه فراهم دیده.نه نه سوگند به اختران گردان[کز دیده]نهان شوند.سوگند به شب چون پشت گرداند.سوگند به صبح چون دمیدن گیرد.)

ژوئن۲۰۰۹

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:46  توسط بابک مینا  | 

                                                                                
                                                                                  به شیرین،
                                                                                  همآواز علیزاده
                                                                                     
 زن تار می زند
سیم ها،انگشت ها،زخمه ها
زن تار می زند
صدا به درون دیوار می رود
به درون پنجره،شیشه،پرده
صدا به بیرون می رود
تا حفاظ فلزی ایوان
صدا به درون فلز می رود
صدا به درون دیوار می رود.صدا روح دیوار نیست؛ صدا خود دیوار است
صدا به ایوان می رود
 به درون همه پنجره ها
شیشه ها
پرده ها و دیوار ها
صدا به درون جهان می رود
صدا روح جهان نیست؛ صدا خود جهان است

آن روز که زن تار می زد
با نخستین زخمه جهان از هم پاشید
در آن آشوب زیبا گردی عظیم از جهان برخاست
زن تار می زد
با زخمه ها زخمه ها زخمه ها
زخمه های تند بی پایان
جهان چون بازدم زمستانی از دست رفت

تنها زن
در جایی موهوم
تار می زد

می ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:39  توسط بابک مینا  |