ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
همچون جنونی سرد از رگ هایش می گذشت
چون ابری خیس و سبک
در رویاهایش فلزات غوطه می خوردند
چهارصد کیلو مس مذاب در سرش می گداخت
قلبش از نقره هایی انباشته بود، که با هر
تبش خورد می شدند و می درخشیدند
از دست ها و پاها و ران هایش طلای سفید می
ریخت
با چند شئ خالی قصر می ساخت
و تاجی از باد برای خود می ساخت
روزی که خانه توفانی شد
و سیلی منجمد ما را پوشاند، او گم شد.
همیشه می گفت روزی گم خواهد شد.
همیشه می گفت و ما نشنیده می گرفتیم.
ژوئیه ۲۰۱۱
هیس
شب است
چیزی از صحرا می گذرد
تنها صدای باد هست و زنگولهها
باقی وهم است
اما صحرا را می شنوم
این قدر هست که کسی از صحرا میگذرد
تنها صدای باد هست و زنگولهها
هیسسس
گوش کن!
آوریل ۲۰۱۱
ای زرتشت !
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
خوشا به حال آبها که خدایی دارند.
فرمانروای دریاها و رودها
بانوی آبهای آسمان و زمین
آن که در ابر بر ابرها فرمان میراند.
آن که در رود بر رودها فرمان میراند.
چگونه تو را بستاییم؟
معبدی برای اقیانوس
معبدی برای دریا
معبدی برای رود
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آبهای آسمان و زمین
چگونه تو را بستاییم؟
نیایشی برای باران
نیایشی برای ابر
نیایشی برای مِه
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آبهای آسمان و زمین
چگونه تو را بستاییم؟
فرشتهای برای اقیانوس
فرشته ای برای دریا
فرشته ای برای رود
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آبهای آسمان و زمین
چگونه تو را بستاییم؟
نمازی برای برف
نمازی برای تگرگ
نمازی برای یخ
خوشا به حال خدایی که در اقیانوس خانه دارد.
بانوی آبهای آسمان و زمین
چگونه تو را
بستاییم؟
اندوهی برای ما
عسرتی برای ما
افسوسی برای آناهیتا
چگونه تو را به خاک بسپاریم؟
نوامبر۲۰۱۰
توضیح: آناهیتا در ایران باستان ایزدبانوی آبها بوده
است. قدمت آن ظاهرا به دوران پیش از زرتشت بازمیگردد. اما در اوستا در بخش آبان
یشت اهورامزدا از آناهیتا به نیکی یاد میکند و به زرتشت میگوید که او را بپرستد.
دختران شالیزار!
چشم از آسمان بردارید
ابر های محزون گذشتند
با باران هایی در گلو
اکتبر 2010
همراه با آواز «پریسا»
روز ها بی پرنده می گذرد.
بدون آسمان. بدون ابر
تنها سه تاری قهوه ای چیزی را زمزمه می کند.
دیروز زنی که در آبی آواز می خواند، گفت:
ما به پایان آواز رسیده ایم. به پایان آبی.
روز ها بی پرنده می گذرد.
بدون زمین. بدون کوه. بدون هوا
سنتورزنی را دیدم که کوک سازش را به طرف پاییز
می چرخاند،
تا شاید در صدای سازش خش خشی به گوش رسد.
اما همه می دانستیم که دیگر صدایی تازه ممکن نیست.
ما به پایان صدا رسیده ایم. به پایان خش خش پاییز
بدون کلمه. بدون جمله. بدون مفهوم.
تنها سه تاری قهوه ای
چیز هایی می نویسد که نا خواناست.
اوت 2010
بر روی چلچراغ بزرگ پشه ها غوغا می کنند.
اگر چه دیگر مساله این نیست، اما تنها مساله این است.
گلابی دهانه نور است.
صورتت پشت لاله ها چند رنگ می شود. این تنها حقیقت این جاست.
چیزی تاریک نیست. تاریکی شعری است که اشیاء نوشته اند.
تنها خِرد آب برگ بان باغ است.باد یکسر از ویرانی می گوید.
دریا وهم است. جویبار ها برای ما کافی ست.صخره ها بخار شده اند،زیر شلاق های خورشید. بوی نمک گیجم می کند.
از درون تاریکی جهان را می بینی. نور از بیرون است یا از درون؟
از دهانه گلابی شهد می ریزد.
از ترمه دان نقره ای هوای اعصار بیرون می زند.
بوی کاج ها...
اوت، 2010
