جمعه بیست و پنجم شهریور 1390
همچون جنونی سرد از رگ هایش می گذشت
چون ابری خیس و سبک
در رویاهایش فلزات غوطه می خوردند
چهارصد کیلو مس مذاب در سرش می گداخت
قلبش از نقره هایی انباشته بود، که با هر
تبش خورد می شدند و می درخشیدند
از دست ها و پاها و ران هایش طلای سفید می
ریخت
با چند شئ خالی قصر می ساخت
و تاجی از باد برای خود می ساخت
روزی که خانه توفانی شد
و سیلی منجمد ما را پوشاند، او گم شد.
همیشه می گفت روزی گم خواهد شد.
همیشه می گفت و ما نشنیده می گرفتیم.
ژوئیه ۲۰۱۱
نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 23:43 | لینک
|
