تبليغاتX
نابه هنگام - از جنون و فلز

همچون جنونی سرد از رگ هایش می گذشت
چون ابری خیس و سبک
در رویاهایش فلزات غوطه می خوردند
چهارصد کیلو مس مذاب در سرش می گداخت
قلبش  از نقره هایی انباشته بود، که با هر تبش خورد می شدند و می درخشیدند
از دست ها و پاها و ران هایش طلای سفید می ریخت

با چند شئ خالی قصر می ساخت
و تاجی از باد برای خود می ساخت

روزی که خانه توفانی شد
و سیلی منجمد ما را پوشاند، او گم شد.


همیشه می گفت روزی گم خواهد شد.
همیشه می گفت و ما نشنیده می گرفتیم.

ژوئیه  ۲۰۱۱

نوشته شده توسط بابک مینا در ساعت 23:43 | لینک  |